تبليغاتX
روزهای تکراری

روزهای تکراری

سودایی و عاشقی نماند, سودا و عشق باقی باشد...

رفتی...



رفتی از برم ای نازک خاطرِ دیر باور
رفتی و در طوفان حوادث نیست مرا دگر یاور
رفتی و از طوفان غمت بادبان قایق دلم شکست
رفتی و یادگاری از تو نمانده جز دوستت ندارمِ آخر


+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 1:23  توسط هدی ...   | 

بازی واژه ها (به بهانه تولدم)

چند گاهی است غباری بر روزهای تکراری ام نشسته. هر بار قلمی به دست می گیرم تا نقش خاطره ای بر کاغذی نشانم واژه ها همگی هجوم می آورند و آنگاه که می خواهم از میانشان چندی برگزینم، به ناگاه همگی می گریزند و محو می شوند. محو می شوند و من می مانم. من می مانم و خاطری خالی از واژه ها که نقش خاطراتم را می سازند. روزهای تکراری ام تکراری تر می شوند و غبار بر چهره آنان می نشیند، چونانکه گویی هرگز در صحنه روزگار نزیسته اند.

راستی تازه فهمیده ام که زندگی چیزی جز همین بازی واژه ها نیست. هجوم و گریزشان. به دنبال واژه های دیروزی تر می دوی تا بفهمی شان و آنها در گریزند و تو غافل از هجوم آنچه امروزست. و بدین سان دیروز از تو می گریزد و تو از امروز و چشم که باز می کنی دیر شده است برای فهمیدن.

دیروز واژه ها هر دو، دو بودند و امروز یکی دو و دیگری سه. و من اما هنوز هیچ کدام را نفمیده ام...


+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 3:32  توسط هدی ...   | 

ستاره. . .



دلم تنگ است

برای تو که از من در گریزی

روی از من مگردان ستاره

شب هایم بی تو همه تاریکی است

روزهایم بی تو همه تکراری است

محتاجم به تو ستاره

در کجای آسمان ها خانه داری؟

آسمان خانه ام بی تو تاریک است

محتاجم به تو ستاره

روی از من مگردان. . .

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 16:48  توسط هدی ...   | 

ای تو یکی نگارم. . .

می گذرد لحظه ها

بی تو و از تو جدا

آه چه بس شکوه ها

در پس این پرده ها

یک شب دیگر گذشت

یاد تو از سر نرفت

چشم که برهم نرفت

مهر تو از دل نرفت

این شب آخرین است

لحظه واپسین است

وقت سفر تمام است

دل باز در امان است

صبح دگر می آیی

عقده دل گشایی

روی به من نمایی

غم ز دلم زدایی

باز تو من، من توام

تنگ در آغوش هم

شکوه بسی کم کنم

ساز خوشی سر کنم

سخت در انتظارم

تا برسی کنارم

ای تو یکی نگارم

فکر دگر ندارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 20:12  توسط هدی ...   | 

بهاریه

بالاخره بهار اومد. بهار دل تو، بهار دل من. بهار زندگی تو، بهار زندگی من. بهار تا همیشه با تو بودن، بهار عشق ورزیدن، بهار فریاد خوشبختی رو سر دادن.

آره، بهار اومد. چقدر صبر کردیم و سرما رو از دلامون روندیم. چقدر صبر کردیم و منت خورشید خانم رو نکشیدیم. چقدر صبر کردیم و جلوی آفتاب زانو نزدیم. چقدر صبر کردیم و با گرمای عشقمون دنیا رو به آتیش کشیدیم و همه بدی ها و جدایی ها رو سوزوندیم. چقدر صبر کردیم و گفتیم و خندیدیم. چقدر صبر کردیم و آغوشمون رو به روی خوشبختی گشودیم. چقدر صبر کردیم. . . چقدر صبر کردیم تا بالاخره بهار اومد. بالاخره بهار اومد. . .

بهارت مبارک. . .

بهارت مبارک. . .

بهارت مبارک. . .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 1:16  توسط هدی ...   | 

تولدت مبارک . . .

هرچه اندیشه کردم که چگونه بنویسمت هیچ به ذهنم نیامد. . .

خواستم بنویسمت دریا، یاد امواج سهمگینش که سینه ساحل را می درد نگذاشت، که تو سراسر مهری و عشقی.

خواستم بنویسمت آسمان، یاد خشم صاعقه هایش نگذاشت، که تو سراسر التیامی و آرامشی.

خواستم بنویسمت خورشید، خاموشی شب هایش نگذاشت، که تو سراسر گرمی و نوری.

خواستم بنویسمت ماه، یاد شب های بی حضورش نگذاشت، که تو همه حضوری.

خواستم بنویسمت باران، یاد ویرانگری قطره های مسمومش که سیاهی دل آسمان را در خود دارد نگذاشت، که تو همه سازنده ای.

خواستم بنویسمت رنگین کمان، یاد رنگ به رنگ بودن زنگ هایش نگذاشت، که تو همه یکرنگی.

پس می نویسمت: ای همه مهربانی و عشق،

صمیمانه ترین احساس ها تقدیم تو باد.

میلادت مبارک. . .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 22:55  توسط هدی ...   | 

با تو . . .

این روزها آنقدر سرم گرم توست که کمتر فرصت می کنم از تو بنویسم.

اما به راستی که با تو دیگر روزهایم تکراری نیست. با تو هر روزم زندگی دوباره است. با تو هر روزم آغاز عشقی دوباره است. با تو هر روزم روزی دوباره است.

آری، با تو. . .  با تو که با آمدنت رنگی تازه بر روزهای تکراری ام زدی. . .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 3:43  توسط هدی ...   | 

بزن بارون، بزن خیسم کن آبم کن ترم کن. . .

بارون، بارون، بارون، چقدر دلم برات تنگ شده بود بارون. دلم خیلی گرفته بارون.آسمون دلم خیلی وقته که ابریه بارون. خیلی وقته که منتظرتم بارون. ببار، ببار بارون که چشمای منم می خواد هم صدا با تو بباره تا صدای هق هقش تو صدای پای تو گم بشه و کسی نفهمه که آسمون چشمای منم بارونیه. ببار بارون، ببار و صورتم رو خیس کن تا کسی نفهمه که گونه هام از اشک چشمای خودم خیسه. ببار بارون، ببار و شوری اشک و تلخی غم رو از وجودم پاک کن. ببار بارون، ببار و نقش زشت غصه رو از دلم بشور. ببار بارون، دلم خیلی گرفته. ببار بارون، ببار بارون، ببار بارون. . .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 16:31  توسط هدی ...   | 

بخواب. . .

هوای دلم دوباره بارانیست. آسمان چشمانم می بارد و می بارد. کاش بودی تا زیر این باران قدمی می زدیم، روحی تازه می کردیم. اما شاید چشمان تو پر از خواب باشد. بخواب، آرام بخواب خوب ترین من. آرام بخواب که دل من تا سحر بر بالین تو بیدار است. . .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 13:42  توسط هدی ...   | 

در چشمانم نظر کن. . .

نمی دانم چرا گاهی هرچه سعی می کنم برایت بنویسم نمی شود که نمی شود. انگار واژه ها با من سر لج می افتند. از ذهنم می گریزند و از دور با دهن کجی ناتوانیم از مهار عنانشان را به تمسخر می گیرند. دنبالشان می دوم، دورتر می شوند. التماس می کنم، می خندند. رشته  افکارم پاره می شود، همه آنچه می خواستم بگویم از ذهنم می پرد. آشفته می شوم. کاغذ را مچاله می کنم. فلم را به گوشه ای می اندازم. سر بر روی میز، چشمانم را بر هم می گذارم. رخوت خواب به سراغم می آید. تو را می بینم. نزدیک می شوی، نزدیک تر. نگاه می کنی، لبخند می زنی. هنوز آشفته  ام. گله بازیگوشی واژه ها را به تو می کنم. می شنوی، سکوت می کنی. فریاد می زنم، نگاهم می کنی. نگاهت می کنم، افسون چشمانت هوش از سرم می رباید. به چشمانت خیره می شوم. سکوت می کنم. صدای ناگفته های قلبت را از عمق چشمانت می شنوم. شگفتا، چه زیبا سخن می گویی با من، بی هیچ واژه ای، بی هیچ کلامی. و شیرینی سکوتت بر دلم می نشیند. واژه ها را رها می کنم. می خواهم حرف های دلم را برایت بگویم. در چشمانم نظر کن. . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 14:41  توسط هدی ...   |