
عجیب است، انگار ثانیه ها با هم سر لج افتاده اند. مدام از پی هم می دوند و یکی پس از دیگری می گذرند.
و عجیب تر آنکه، در این گذر تند ثانیه ها حتی روزهای تکراری هم دیگر تکرار نمی شوند!
سودایی و عاشقی نماند, سودا و عشق باقی باشد...

عجیب است، انگار ثانیه ها با هم سر لج افتاده اند. مدام از پی هم می دوند و یکی پس از دیگری می گذرند.
و عجیب تر آنکه، در این گذر تند ثانیه ها حتی روزهای تکراری هم دیگر تکرار نمی شوند!
پری دلش گرفته، دوباره غصه داره. غصه تو قصه ما، راست راستی بیشماره. انگار دیگه هیچ کسی پری رو دوست نداره، پریچه خسته شده، دیگه داره کم میاره. ای خدای مهربون، تنها مونده پری جون، نداره یه همزبون، همزبون مهربون، پری جون رو ناز کنه تا اخماشو باز کنه. چی شد آخه فرشته؟ همونی که این قصه رو پری واسش نوشته، فرشته ای که پری حتی از جونش به خاطرش گذشته، اما فرشته زده پر و بالش شکسته! وای خدا جون قلب پری شکسته، غم تو دلش نشسته، انگار فرشته هم دیگه پری رو دوست نداره...


چند گاهی است غباری بر روزهای تکراری ام نشسته. هر بار قلمی به دست می گیرم تا نقش خاطره ای بر کاغذی نشانم واژه ها همگی هجوم می آورند و آنگاه که می خواهم از میانشان چندی برگزینم، به ناگاه همگی می گریزند و محو می شوند. محو می شوند و من می مانم. من می مانم و خاطری خالی از واژه ها که نقش خاطراتم را می سازند. روزهای تکراری ام تکراری تر می شوند و غبار بر چهره آنان می نشیند، چونانکه گویی هرگز در صحنه روزگار نزیسته اند.
راستی تازه فهمیده ام که زندگی چیزی جز همین بازی واژه ها نیست. هجوم و گریزشان. به دنبال واژه های دیروزی تر می دوی تا بفهمی شان و آنها در گریزند و تو غافل از هجوم آنچه امروزست. و بدین سان دیروز از تو می گریزد و تو از امروز و چشم که باز می کنی دیر شده است برای فهمیدن.
دیروز واژه ها هر دو، دو بودند و امروز یکی دو و دیگری سه. و من اما هنوز هیچ کدام را نفمیده ام...

دلم تنگ است
برای تو که از من در گریزی
روی از من مگردان ستاره
شب هایم بی تو همه تاریکی است
روزهایم بی تو همه تکراری است
محتاجم به تو ستاره
در کجای آسمان ها خانه داری؟
آسمان خانه ام بی تو تاریک است
محتاجم به تو ستاره
روی از من مگردان. . .

می گذرد لحظه ها
بی تو و از تو جدا
آه چه بس شکوه ها
در پس این پرده ها
یک شب دیگر گذشت
یاد تو از سر نرفت
چشم که برهم نرفت
مهر تو از دل نرفت
این شب آخرین است
لحظه واپسین است
وقت سفر تمام است
دل باز در امان است
صبح دگر می آیی
عقده دل گشایی
روی به من نمایی
غم ز دلم زدایی
باز تو من، من توام
تنگ در آغوش هم
شکوه بسی کم کنم
ساز خوشی سر کنم
سخت در انتظارم
تا برسی کنارم
ای تو یکی نگارم
فکر دگر ندارم

بالاخره بهار اومد. بهار دل تو، بهار دل من. بهار زندگی تو، بهار زندگی من. بهار تا همیشه با تو بودن، بهار عشق ورزیدن، بهار فریاد خوشبختی رو سر دادن.
آره، بهار اومد. چقدر صبر کردیم و سرما رو از دلامون روندیم. چقدر صبر کردیم و منت خورشید خانم رو نکشیدیم. چقدر صبر کردیم و جلوی آفتاب زانو نزدیم. چقدر صبر کردیم و با گرمای عشقمون دنیا رو به آتیش کشیدیم و همه بدی ها و جدایی ها رو سوزوندیم. چقدر صبر کردیم و گفتیم و خندیدیم. چقدر صبر کردیم و آغوشمون رو به روی خوشبختی گشودیم. چقدر صبر کردیم. . . چقدر صبر کردیم تا بالاخره بهار اومد. بالاخره بهار اومد. . .
بهارت مبارک. . .
بهارت مبارک. . .
بهارت مبارک. . .

هرچه اندیشه کردم که چگونه بنویسمت هیچ به ذهنم نیامد. . .
خواستم بنویسمت دریا، یاد امواج سهمگینش که سینه ساحل را می درد نگذاشت، که تو سراسر مهری و عشقی.
خواستم بنویسمت آسمان، یاد خشم صاعقه هایش نگذاشت، که تو سراسر التیامی و آرامشی.
خواستم بنویسمت خورشید، خاموشی شب هایش نگذاشت، که تو سراسر گرمی و نوری.
خواستم بنویسمت ماه، یاد شب های بی حضورش نگذاشت، که تو همه حضوری.
خواستم بنویسمت باران، یاد ویرانگری قطره های مسمومش که سیاهی دل آسمان را در خود دارد نگذاشت، که تو همه سازنده ای.
خواستم بنویسمت رنگین کمان، یاد رنگ به رنگ بودن زنگ هایش نگذاشت، که تو همه یکرنگی.
پس می نویسمت: ای همه مهربانی و عشق،
صمیمانه ترین احساس ها تقدیم تو باد.
میلادت مبارک. . .

این روزها آنقدر سرم گرم توست که کمتر فرصت می کنم از تو بنویسم.
اما به راستی که با تو دیگر روزهایم تکراری نیست. با تو هر روزم زندگی دوباره است. با تو هر روزم آغاز عشقی دوباره است. با تو هر روزم روزی دوباره است.
آری، با تو. . . با تو که با آمدنت رنگی تازه بر روزهای تکراری ام زدی. . .

بارون، بارون، بارون، چقدر دلم برات تنگ شده بود بارون. دلم خیلی گرفته بارون.آسمون دلم خیلی وقته که ابریه بارون. خیلی وقته که منتظرتم بارون. ببار، ببار بارون که چشمای منم می خواد هم صدا با تو بباره تا صدای هق هقش تو صدای پای تو گم بشه و کسی نفهمه که آسمون چشمای منم بارونیه. ببار بارون، ببار و صورتم رو خیس کن تا کسی نفهمه که گونه هام از اشک چشمای خودم خیسه. ببار بارون، ببار و شوری اشک و تلخی غم رو از وجودم پاک کن. ببار بارون، ببار و نقش زشت غصه رو از دلم بشور. ببار بارون، دلم خیلی گرفته. ببار بارون، ببار بارون، ببار بارون. . .